خرید بک لینک
به نام خدا و فقط به نام خدا سلام دوستای خوبم...عزاداریاتون قبول ایشالله...خوب...میخام درباره یه مقایسه براتون حرف بنویسم....مقایسه چندتا آدم بسیار بسیار بسیارخوب...نمیدونم شاید ..ممکنه...بازم میگم شاید..بعضی وختا به ذهنتون رسیده باشه که امام حسین چه کار بزرگی انجام داد...پس چرا بقیه امامان عزیزمون کاری شبیه اون انجام ندادن...؟؟...این سوال برای خیلیا پیش اومده...برای منم همینطور...آخه اونوقت یازده تا عاشورا داشتیم...خیلی خوب...بچه ها همه امامای عزیزمون مثل هم هستن...از همه لحاظ...ولی یه چیزی فقط هست که باعث تفاوت ظاهری و رفتاری ایشون میشه...همش یه کلمس...(((شرایط)))...هر امام بزرگوار توی یه دوره متفاوت با بقیه اماما بودن...یعنی همشون درواقع یک مسیر رو دنبال میکردن...ولی با یازده ظاهر مختلف و

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 15:30

ما را از شیطان نجات بده سلام دوستای گلم...خوبین که...خیلی خوب...یعنی الان اینقد حال ندارم که نگو و نپرس...اصلا بی حوصله شدم عین سیر و سرکه...خوب...ولی پیش خودم گفتم هانی بیا الان که خیلیه خیلیه خیلی بی حوصله ای بنویس ببین چطور میشه...خوب...قبلا براتون از خواب دیدنام نوشتم...که گفتم خیلی خوابای طبیعی میبینم عینه عینه واقعیت...حالا من تو این خوابام چندتا شخصیت ثابت دارم که هرکدومشون بعضی وختا سروکلش پیدا میشه...کلا توی خوابای من...چهار شخصیت ثابت هست...بیکارن دیگه...خوب..دوتاشون بد و ترسناک هستن...اونا هیچ...یکیشونم شخصیت خوبیه...اونم هیچ...ولی یکیشون که خیلی برام عجیب و جالبه یه شخصیت خنثی هستش...الان میگم واستون...حدود شیش هفت سالم بود که اونو توی خوابام دیدم...رنگش عین همین عکس زیبا و دل ان

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 15:30

ما را از شیطان نجات بده آقاهه اصلا آتیش گرفت از عصبانیت... سلام دوستای عزیزم...خوبین؟...خیلی خوب...پارسال بود ...یه روز صب بود که میخواستم برم مدرسه...مثل همیشه مانی منو میرسوند مدرسه...البته یه بوق دم در خونه زاگرس اینا...بعدش زاگرس میومد اونم با ما...مثل همیشه...خوب..زاگرس اومد سوار ماشین شد که دیگه مانی ببردمون مدرسه...هر وخت میخام مانی رو اذیت کنم بهش میگم..بااین هیکل و ادعات تازه شدی راننده شخصی من...اصلا آتیش میگیره...خوب...میخواستیم بریم دیگه که یه آقایی که همسایمون هستن ..یعنی از سمت راست دو سه خونه ازمون فاصله دارن...سنشم دو سه سال از مانی بزرگتره...خوب..دیدیم داره میاد سمتمون...به مانی گف..(چند لحظه بیا بیرون کارت دارم)...مانی که کلا دکترای شر شناسی داره...گف(این مثل اینکه اول صبی

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 15:30

ما را از شیطان نجات بده (آرین...عموجان اردنگی خیلی محکم میزنه...چارتا قدرتی بهم زد فلج شدم خیلی درد میکنه) سلام دوستای گلم...عزیزای دلم...امیدوارم حالتون خوب باشه...خیلی خوب..زود شروع کنم که زود تموم بشه..خوب..یه شبی بود که ساعت حدودا دیروقت بود...یازده بیشتر بود فک کنم...یه شب احیا بود که عموجان رفته بود مراسم احیا...قبول حق ایشالله...خوب...کلیداشو یادش رفته بود ببره...بعدش من با موتور کلیداشو بردم براش...یه مسجدی بود که دور بود از خونمون...اصن کلا توی یه ایالت دیگه بود انگار...هی میرفتیم نمیرسیدیم...گفتم نمیرسیدیم چون آرین هم باهام بود...سر کوچه بود اونم جول شد دنبالم...خلاصه...کلیدا رو دادم عموجان ...موقه برگشتن که هیچ...خوب..باید آرین رو پرت میکردم دم خونشون دیگه...خیابون خونشون یه سرازی

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 15:30

ما را از شیطان نجات بده سلام دوستای گلم..عزیزای دلم...امیدوارم حالتون خوب باشه...خیلی خوب...البته من قبول دارم ناموس همه هنرپیشه های فیلمای رزمی آقای بروس لی هستن...اکثر هنرپیشه ها و رزمی کارهای دنیا یه جورایی از ایشون ایده میگیرن..خوب..ولی هرکس یه سلیقه ای داره منم سلیقه خاص خودمو دارم خیر سرم...خیلی خوب...من خیلی خیلی فیلم میبینم مثلا اگه از یه فیلمی خوشم بیاد معمولا بیشتر از بیست یا پنجاه بار میبینمش...نه اینکه یه سره میشنیم هی فیلم میبینم..نه...یعنی در طول زمان اون فیلم رو میبینم...که از بین فیلمایی که میبینم فیلمای رزمی رو بیشتر میبینم...فیلمای بروس لی میبینم..جکی چان میبینم..اون تایلندی که اسمشو نمیدونم میبینم..همونکه عشق اولش فیلشه...فیلشو میدزدن..همونو میگم...دیگه...ژان کلود ون دام م

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 15:30

ما را از شیطان نجات بده من الان خیلی افسردم....چرا دلم را شکست وقتی که من خودم را داشتم در افسردگی بودم...واقعا چرا آدمها اینقدر دل میشکنند...اصلا چرا با لغت میرن تو دل مردم دلشونو میشکنن...الان من دلم شکسته است چه کسی آیا است که دلم را از زمین جمع کند بگذارد سر جایش..آه...ای روزگار ای ابرهای سیاه که بالای آسمان هستند...خیلی خوب کافیه فک کنم...سلام دوستای گلم ..عزیزای دلم..خوبین؟...وجدانن حالتون از حرفایی که زدم گرفته نشد؟...اصلا پیش خودتون گفتین این پسره چه مرگشه که اینجوری میگه..یا اصلا یاد بدهکاریاتون افتادین...خوب..یه چیزی که معمولا توی دنیای مجازی زیاد زیاد دیده میشه ازینجور حرفاس...حرفای ناامید کننده...افسرده...غمگین...من بهشون میگم ...کلمات تاریک...نویسنده های اینجور حرفا دو دسته ان..

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 15:30

ما را از شیطان نجات بده سلام دوستای گلم...خوبین...؟...خیلی خوب...بی مقدمه شروع کنم...خوب...پسر بودن حالت جالبیه...سختی توش داره ولی جالبه...وختی پسر باشی معمولا همه ازت انتظار دارن بیشتر ازونچیزی باشی که هستی...وختی پسر باشی ممکنه زورت کم باشه ولی مجبوری و باید مثلا توی جابجا کردن وسائل سنگین خونه کمک کنی...وختی پسر باشی هر اشتباهی کردی همه سعی میکنن دعوات کنن یا نصیحتت کنن...وختی پسر باشی دعوا و کتک کاری که حتما داری حتی اگه از پسه دیگران برنیای ولی نباید کم بیاری... مجبوری اگه شده کتک بخوری ولی دعوا کنی...وختی پسر باشی دیگه کم کم باید عادت کنی توی بیشتر مواقع مقصر باشی...وختی پسر باشی سخته برات به کسی که دوسش داری بگی که دوسش داری بیشتره موقه ها برات افت داره انگار که اینو بگی...وختی پسر ب

برچسب: نویسنده: پرهام رادمنش تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 15:30

صفحه بندی